سلام حال همهی ما خوب است ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور، که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند با اين همه عمری اگر باقی بود طوری از کنارِ زندگی میگذرم که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان
تا يادم نرفته است بنويسم حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی ببين انعکاس تبسم رويا شبيه شمايل شقايق نيست راستی خبرت بدهم خواب ديدهام خانهای خريدهام بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیديوار ... هی بخند بیپرده بگويمت چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد فردا را به فال نيک خواهم گرفت دارد همين لحظه يک فوج کبوتر سپيد از فرازِ کوچهی ما میگذرد باد بوی نامهای کسان من میدهد يادت میآيد رفته بودی خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نامهام بايد کوتاه باشد ساده باشد بی حرفی از ابهام و آينه، از نو برايت مینويسم حال همهی ما خوب است اما تو باور نکن
شب سردی است و من افسرده ، راه دوری است و پايي خسته تيرگی هست و چراغی مرده،می کنم تنها از جاده عبور دور ماندند زمن آدمها سايه ای از سر ديوار گذشـت ، غمـی افـزود مـرا بر غم ها فکر تاريکی و اين ويرانی بی خبر آمد تا با دل من ، قصه ها ساز کند پنهانی نيست رنگی کـه بگـويد با من ، اندکی صبـر سحر نزديک است هر دم اين بانگ بـر آرم از دل ، وای اين شب چقدر تاريک است خنده ای کو که بـه دل انگيزم ، قـطـره ای کــو کـه بـه دريـا ريـزم صخره ای کو کـه بدان آويزم ، مثل اينست که شب نمناک است ديگران را هم غم هست به دل، غم من ليک غمی غمناک است