یک ذره بودی ، هیچ بودی ... نه ماه گذشت ، نه روز گذشت، نه ساعت گذشت ... افتادی تو گهواره ، چشمات نمی دید ، گوشات نمی شنید، پاهات نمی رفت ، دستات نمی گرفت ، مغزت کار نمی کرد ، هیچ چی نمیفهمیدی ، هیچ کس را نمی شناختی ، تو گهواره افتاده بودی ... حالا صدسال گذشته ، چشمات نمی بینه ، گوشات نمی شنوه ، پاهات نمی ره ، دستات نمی گیره ، مغزت دیگه کار نمی کنه . هیچ چی رو باز نمی فهمی ، هیچ کس را باز نمی شناسی ، تو بسترت افتاده ای ... بعد می میری ، میگذارنت تو دل زمین ، باز خاک می شی ، از تو هیچ چی نمی مونه ، "تو" می مونی ، آدمیزاد دور میزنه ، مثل زمین ، مثل زمان ، مثل بهار ،مثل همه چیز : آّب ، گُل ، درخت ، زمین ، ستاره ، خورشید ، منظومه ها ،کهکشانها ، همه جهان ! هیچ بودی ، خاک بودی ، دور زدی ، هیچ شدی ، خاک شدی . از تو چیزی که می مونه : کاری که کردی می مونه ، هر کاری کردی می مونه، ... کاری اگر کردی ، می مونی ... .
طواف خانه دل کن که کعبه را خلیل ساخت و دل را خدای خلیل
يک روز زنيبا لباسهاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم. وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست تا کمي خواربار به او بدهد. به نرمي گفت که شوهرش بيمار است و نمي تواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.
صاحب مغازه با بي اعتنائي نيم نگاهي اندااخت و محلش نگذاشت و با حالت بدي سعي کرد او را بيرون کند.
زن نيازمند درحالي که اصرار ميکرد گفت:
آقا ... شما را به خدا قسم ميدهم به محض اينکه بتوانم پولتان را مي آورم.
صاحب مغازه گفت که نسيه نمي دهد.
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي شنيد به مغازه دار گفت: ببين اين خانم چه ميخواهد ... خريد اين خانم با من.
خوارو بار فروش گفت : لازم نيست ... خودم مي دهم ... ليست خريدت کو؟
زن گفت : اينجاست ...
صاحب مغازه گفت : ليست ات را بگذار روي ترازو ... به اندازه وزنش هرچه خواستي ببر...!
زن با خجالت يک لحظه مکث کرد از کيفش تکه کاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي کفه ترازو گذاشت ...
همه با تعجب ديدند که کفه ترازو پائين رفت ...
خواربار فروش باورش نمي شد ...
مشتري از سر رضايت خنديد ...
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ديگر ترازو کرد ... کفه ترازو برابر نشد ... آن قدر چيز گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند ...
در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است ...
کاغذ ليست خريد نبود ... دعاي زن بود که نوشته بود :
" اي خداي عزيزم ... تو از نياز من باخبري ... خودت آن را برآورده کن "
فقط اوست که ميداند وزن دعاي پاک و خالص چقدر است .
دعا بهترين هديه رايگاني است که ميتوان به هر کسي داد و پاداش بسيار برد