آب را گل كرديم دل سهراب شكست همگي خنديديم به نبض زلال هستي گاوهامان از شير افتادند كفتران جان دادند كوزه ها بشكستند گل اندوه شكفت و نخواستيم بفهميم : نان خشكيده ي درويش با چه تر خواهد شد و بفهميم كه بي بركتي از پاي چپرها سر برون مي آرد كه ده بالادست غنچه هايش پژمرد ، كوچه هايش تهي از نغمه ي باد مردمان بي خبر از رويش گُل و كنون ، كه دگر اثر از آب گوارايي نيست ؛ همگي مي خوانيم : « آب را گل نكنيم »