کلبه مهربونی
بنال ای ساز عشق !
که دلم بسیار گرفته است. دلتنگم دلتنگ برای دلبرده ام و صدای
جیرجیرکها غم تنهایی ام را صد چندان می کنند.
اینجا از دوست خبری نیست. اینجا عشاق را به دار می آویزند و
مهربانان را بر گیوتین می اندازند.
حرمت عشق را شکسته اند و نمی دانند تو ای ساز عشق
چگونه می نوازی.
روزگاری بی صدای عشق نفسهایم را می شمردم که بیکار
نباشم. امروز با عشق همنفسم در دیاری که نفسها تکرار سنگین
و امتداد بلند دارند. غزل آشفتگی ام را نمی دانم برای که بخوانم و
نقش تنهاییم را بر چه بکشم.
و پیش از این غزل من برکه ای را می دانستم که به رویش می شد
نقاشی کشید و چه گذشت...
اکنون صدایم اسم توست و نقش همه رویایم را بوی تو می سراید و
در چشمانم نگاه توست و
در قفس سینه دیگر دلی نیست که غوغای
خاموش غروب را بفهمد و
چشمک ستاره با جیرجیر شب چه موزون است و
صدای جیرجیرکها غم تنهایی ام را صد چندان می کنند
کاش میدانستی لحظه ها بی تو چه سخت می گذرند
کاش مي دانستي چقدر دلم از اين روزهاي سرد
بي تو بودن گرفته
کاش مي دانستي چقدر دلم براي ضرب آهنگ قدمهايت
گرمي نفسهايت، مهرباني صدايت تنگ شده
کاش مي دانستي چقدر دلواپس توام
کاش مي دانستي چقدر تنهام ، چقدر خسته ام
و چقدر به حضور سبزت محتاجم
و همیشه از خودم می پرسم
این همه که من به تو فکر کنم
تو هم به من فکر می کنی؟