یک ذره بودی ، هیچ بودی ... نه ماه گذشت ، نه روز گذشت، نه ساعت گذشت ... افتادی تو گهواره ، چشمات نمی دید ، گوشات نمی شنید، پاهات نمی رفت ، دستات نمی گرفت ، مغزت کار نمی کرد ، هیچ چی نمیفهمیدی ، هیچ کس را نمی شناختی ، تو گهواره افتاده بودی ... حالا صدسال گذشته ، چشمات نمی بینه ، گوشات نمی شنوه ، پاهات نمی ره ، دستات نمی گیره ، مغزت دیگه کار نمی کنه . هیچ چی رو باز نمی فهمی ، هیچ کس را باز نمی شناسی ، تو بسترت افتاده ای ... بعد می میری ، میگذارنت تو دل زمین ، باز خاک می شی ، از تو هیچ چی نمی مونه ، "تو" می مونی ، آدمیزاد دور میزنه ، مثل زمین ، مثل زمان ، مثل بهار ،مثل همه چیز : آّب ، گُل ، درخت ، زمین ، ستاره ، خورشید ، منظومه ها ،کهکشانها ، همه جهان ! هیچ بودی ، خاک بودی ، دور زدی ، هیچ شدی ، خاک شدی . از تو چیزی که می مونه : کاری که کردی می مونه ، هر کاری کردی می مونه، ... کاری اگر کردی ، می مونی ... .